بهار 98
علی کوچولو هم این روزا بزرگتر شده و البته خیلی شیطون تر. جدیدا همسرجان براش سی دی خریده که اونقدر دوستش داره همیشه موقع خواب کنارش میزاره . انگار ازش انرژی می گیره.
عاشق رفتن به خونه باباجونشه و همش میگه آوین هست فرهام هست. من عاشق آوینم. هر چند وقتی بهم میوفتن حزب تشکیل میشه و کلی سرو صدا میکنن.
خیلی خوب شخصیت ها و فامیل رو میشناسه و عاشق عمه ارغوان از خانواده همسرجان و دایی جونا و مخصوصا زندایی هاشه.
تو مهد جشن فارغ التحصیلی داشتن و همش به من اصرار می کردحتما برم و شعر خوندنش روببینم و چون نتونسته بودم مراسم قبلیا رو برم باهماهنگی اداره این جشن رو رفتم و با لباس محلی شعرش رو خوند وازاینکه من رفته بودم کلی ذوق کرده بود.
عاشق منچ و مارپله ست و جالب با وجود کیلومترها فاصله با مهره بعدی میگه من اگه دو تا شش و یه سه بیارم این رو میزنم و دقیقا هم همین میشه. البته به این خوش شانس بودنش باید هنر خراب کردن رو هم اضافه کنم که همه اسباب بازی رو دل و روده میریزه بیرون و خیلی ها رو هم خراب کرده من اسمش رو گذاشتم رالف خرابکار.علی خان به نقاشی اصلا علاقه ای نداره و کل هنرش در خط خطی کردن کاغذ میگذره. و هر چه از خواهری میخوام بهش نقاشی یاد بده هر دو از زیرش در میرن.
استاد حرص در آوردن و صدا بلند کردن خواهری جانش و بقیه ست.
کلی عاشق پسرداییش و همش میگه پس کی بزرگ میشه من باهاش بازی کنم.
با همسرجان در حال مشورتیم که پسرجان رو به کلاس بفرستیم هنوز به اجماع نرسیدیم. ببینیم تا چه شود ....








بهار 98 


